محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1301
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
از ايشان سپاه داشت بسيار . و چون ايشان بيعت تمام كردند و بازگشتند ، ابو الحسن پيش پدر شد ، و هر چه او را با جعفر رفته بود بگفت . و پدرش شاد شد و گفت هم اكنون آن پنجاه هزار دينار به بدره اندر كن و سوى اين ده سرهنگ برو ايشان را پيام ده كه اين درم نه بيعتى است ، اين صلت است از وزير بر شما ، و درم بيعتى از پس آن روز به شما رسد . ابو الحسن همچنان كرد و آن دينارها سوى هر كسى بدان مقدار كه پدرش فرموده بود بفرستاد . و خود به خانهء خويش رفت كه بيمارى بر مكتفى سخت شد . و برخاست و به سراى سلطان آمد و بر رسيد . و همچنان بود . و زنان بانگ و خروش همى كردند . و مكتفى را چهار دختر بود و يكى دايه بود مر اين دختران را رومى نام وى فارس زنى بدگوى دراز زبان . و وزير و همه سپاه از وى به ستوه بودند . و اين دايه را يكى پسر بود مقامر و با فساد بسيار ، و با عيّاران و بىكاران بغداد همه يكى بودند . و مردمان پارسا و صالح از وى به رنج اندر بود [ ند ] . و نام و نظيف بود ، و كسى او را چيزى نيارست گفتن از بهر آنكه دايه به مكتفى سخت نزديك بود . پس چون عبّاس به سراى سلطان اندر آمد ، صافى از پرده بيرون آمد و او را گفت : امير المؤمنين سخت بيمار است و كار وى ببوده است ، و دختران و زنان زارى همى كنند ، تا من ايشان را خاموش كردم و گفتم اندوه مداريد كه اگر پدر مىشود پسر را به جاى او بنشاند ، و اين ملك هم با شما است و از شما همى نشود ، تا ايشان لختى خاموشتر شدند . و چون زنان به خانه اندر بخروشيدند و يمين خادم بيامد و ايشان را همه دل خوش كرد و گفت اگر پدر همى رود ، پسر به جاى او همى بنشيند ، و شما را من پذيرفتارم كه پسر شما را آنچنان دارم كه بوديد و نيز بهتر از آن . و عبّاس بازگشت و سراى و حرم همه به صافى سپرد ، و ابو الحسن را آنجا بنشاند و گفت هر گاه كه وقت بود ما را آگاه كن . و موليان مكتفى بيشتر به هواى سوسن بودند كه او حاجب بود و مهتر ايشان بود . چون نماز ديگر شد ، سوسن با هفت سرهنگ از بزرگان و موليان مكتفى كه اندر خيل جمله هر يك بسيار سپاه بود به سراى عبّاس شدند و مر امير جعفر را